یه چیزی یادم افتاد گفتم تا یادم نرفته بنویسم
،یادتونه گفتم قرار گذاشتیم هزینه هامونو از اول بهمن بنویسیم بعد من از شرکت دو تا دفتر تبلیغاتی بردم خونه که البته از روابط عمومیمون گرفتم این دوتا دفتر خیلی خوشگل بودند سوار ماشین که شدم به همدم جونم نشونشون دادم:
من:این دوتا دفترو ببین
اگه گفتی برا چی گرفتم
همدم:برا اینکه هزینه هامونو بنویسیم

من:ااااااااااااااااااای ول!
عکسشون قشنگه(اولی رو نشون دادم وسط جلدش عکس یه دختر کوچولو بغل باباش بود)
همدم: آرررررررررره!
این منم(باباهه) این هم تویی(دختر کوچولوهه)
(آخه همدم جون میگه تو دختر کوچولوی مننننی!!!
)
من:آنننننننننننه!
(آره!اون یکی رو نشونش میدم که عکس یه دختر پسر کوچولو هستند شبیه سارا و دارا) پس اینا کی هستند!!؟؟
تا همدم جون بگه خودم گفتم:......و.....(اسم بچه هامونو که تو تخیلاتمون داریم)
همدم:بزن قدش!!
من هم زدم قدش!
حالا شب موقع استفاده کردن:
من: همدم جون حالا کدوم دفترو بدم
(در حال نشون دادن)
همدم:اینو بده
(عکس دختر پسرروشه)
من:آره دیگه!!!
تو بچه هاتو بیشتر از من دوست داری!
همدم:نه بابا !
به خاطر این گفتم که این دفتر ورقه هاش کمتر،اله(ا با کسره)بله(ب با کسره)و....
من:نخیر هم!!خودتو نشون دادی!
تو بچه هاتو بیشتر از من دوست داری ولی اینو بدون که من تصمیم گرفتم تو رو بیشتر از بچه هام دوست داشته باشم
همدم:بابا جان !
من هم تو رو بیشتر از بچه هام دوست دارم حالا که بابا خبری نیست
!!چیزی نشده که!!
و بعد من بخشیدمش گفتم :باشششششششششششششششششششششششششششه!
و زندگی کما فی السابق شیرین شد!
شاد باشید!