حرف دل


منزل
تماس
 

شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٩

 

خسته

 

من ناراحتم! خیلی هم ناراحتم!

ناراحتم از اینکه شب عروسیم مادر و خاله شوهرم به خونمون اومدند ولی مادرم پشت در موند!

ناراحتم از اینکه شوهرم توجه کافی رو به خانواده من نداره!

با خانواده من خسیسه ولی برای برادرو خانواده خودش نه!

به خاطر مادرش که می خواست با فامیلاش بره باغ از خیر بنزین گذشت ولی با خانواده من میگه ماشین و اونا بیارند بنزین کم داریم!

تقصیر خودمه که همه چی رو به شوهرم میگم!! سادم!

چون داداشای من منو دوست دارند شوهرم به اونا حسودی میکنه و دوسشون نداره!!

خسته شدم!
من خیلی خودمو به کوچه علی چپ می زنم!

 

 
 

سفید برفی : ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ

 

یکشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٩

 

من بر گشتم

 

به نام خدا

به حول و قوه الهی از امروز می خوام خاطرات هر ورزمو ثبت کنم تا بعدها روزهای گذشتمو فراموش نکنم.خیال باطل

من الان دانشجوی ارشدم.سال اولو تموم کردم.در حال تعویض منزلمون هستیم خدا روشکر در کنار مهربان همدمم روزهای خوشی رو می گذرونیم.خونمون مشتری داره به خاطر همین به جد دنبال خونه می گردیم.دیروز داشتیم دنبال خونه می گشتیم که زندایی شوشو رو دیدیم با ما اومد چند تا خونه رو دیدیم آخر سر به زووووووووووووووووووووور ما روبرد خونشون برا شام.جزئیات زیاده ولی اگه بخوام با جزئیات بنویسم مچ دردم از اینی که هست بدتر میشه پس فعلا به همین بسنده میکنییییییییییم!

 
 

سفید برفی : ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ

 

شنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٧

 

زندگی می گذرد

 

دارم برای فوق درس می خونم همدمم هم خیلی کمکم میکنه همش میگه:شما برو اتاق درست و بخون ولی دیروز که سرش درد میکرد من نتونستم روز جمعه ای خوب درس بخونم امیدوارم برای شادی دل اطرافیانم (علی الخصوص همسر و مادرم) قبول شم! دیگه اینکه چند روز دیگه تولدمه و مامانم داده  برام یه مانتو کاموایی بافته بشه دیروز رفتم کارو تحویل بگیرم خانم بافنده که یک زن بیوه 29 ساله با یک پسر 6 سالست یه حرفهایی زد که من رو بسیار اندوهگین کرد خدا بهش صبر بده ! خیلی زندگیش سخته!! خیلی! شاید حوصلم گرفت اینجا بیام حرفهاشو بنویسم فقط یه چیز و بیش از پیش فهمیدمو اون اینکه یه لقمه می خوریم هزاران بار باید شکرشو بجا بیاریم! من همیشه خدا رو بخ خاطر نعمتهایی که بهمون داده شکر گفتم ولی میدونم هر چه قدر شکر کنم باز هم کمه!!!خیلی هم کمه!!

 
 

سفید برفی : ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ

 

چهارشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٦

 

اعتراض

 

الان برنامه جشن انقلاب با حضورمدیرعامل ومعاوناو استاندار تو نمازخونه شرکت در حال برگزاریه!قبلا کارت دعوت خوشگل هم برامون فرستاده بودندو من هم همش به همدم جونم میگفتم که فردا جشن داریم! کلا از جشن و شادی خوشم می آد و اطرافیانم می گن که خیلی باحالم!یعنی هم خودم حال میکنم هم دوستان و اطرافیانم رو شاد می کنم!یعنی باروحیه هستم باور کنید به خاطر همین هم مادر شوهرم منو دوست داره البته دلایل دیگه ای هم داره که ایشاا.. توی پست جا خدمتتون عرض میکنم!مادر شوهرم خان خیلی مهربونیه و خودشم کلا آدم باحالیه!با اینکه شوهرش سال 83 فوت کرده وبه نظر من خیلی هم همدیگه رو دوست داشتند ولی  بامزگیش حفظ شده!کافیه بگم از فلان خوراکی خوشم میاد دفعه بعد که برم خونشون اونو خریده!یا بگم از فلان لباس و...خوشم اومده در حد توانش سعی میکنه برام بخره!به خاطر این هم من خیلی احتیاط میکنم تو حرف زدنم که نگم فلان چیز چقدر خوشگله!راضی به زحمتشون نیستم!

اصلا بحث عوض شد می خواستم در مورد این برنامه بگم که مارو دعوت کردند ولی گفتند برای خانوما جانیست یه تلویزیون گذاشتند رستوران گفتند :خانوما از اونجا برنامه رو ببینند من هم به دوستم گفتم :خیلی مسخره ست مگه فیلم سینمایی میخوایم ببینیم که از تلویزیون ببینیم !به نظرت بریم؟

دوستم:آره خیلی مسخرهست رییس تویی !هر چی تو بگی! (تو شرکت فعلا نماینده مدیرعامل در اموربانوانم )

من:نریم یعنی که چه؟؟؟؟؟باید خانوما رو در تمامی برنامه ها لحاظ کنند هرکسی هم ازت پرسید بگو ما نمیریم ولی نگو که نرید اونوقت میگن خانوما رو رهبری میکنید که کودتا کنید!

و بدین سان شد که ما همینک در حال نوشتم پست هستیم  

گهگداری میگم نکنه خدا هم اون دنیا مارونبینه!کم کم دارم به اسلام شک میکنم مخصوصا سر این صیغه کردن زن برای مردهای متاهل!باید مطالعاتمو وسیعتر کنم!

پروردگارا!ما را و نزدیکان ما را آنی به نفسمان وامگذارآمین!

 
 

سفید برفی : ۳:٥٤ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦

 

دلخوری-راهنمایی و مشاوره

 

من از دست همدمم دلخورم و دیروز عصرعصبانی شدم و سرش داد زدم شام هم خونه مامانینا دعوت بودیم ساعت هم حدود 6:45 بود لباسهامو پوشیدم و به قصد منزل مامانم خونه رو ترک کردم همدم هم از پشت سر بهم گفت که سوییچ و بردار با ماشین برو ولی من گفتم نمی خوام بعد با حرص از خونه اومدم بیرون!از کوچه های خلوت می ترسم دیگه شب هم باشه که نور علی نور میشه!بعد فکر کردم گوشیمو جا گذاشتم گفتم اگه کسی بلایی سرم بیاره هم گوشی هم ندارم برای نجاتم زنگ بزنم ولی با این حال به راهم ادامه دادم و رفتم خونه مامانینا! مامان هم فکر کرد همدم رفته انجمن!!بعد یه خرده مامانم با من دردودل کرد آخرش هم گفت :طورو خدا ناراحت نکنی خودتو!اینا رو بهت گفتم یه خرده سبک شدم در واقع من سنگ صبور مامانم هستم!بابای من آدم تحصیلکرده ای است و سمتهای دولتی بالایی هم داشته ولی کلا آدم مثبتی نیست و مامانمو زیاد اذیت می کنه با حرفهاش!مامانم مثل یک کوه میمونهدر صبوری و استقامت!بابام بداخلاق و بدعنقه!و خانواده دوست نیست!نمیدونم چرا نمی تونه مهربون باشه!در ظاهر هم سیمای مومنا رو داره!یعنی ریشو نماز با صدای بلندو... ولی چه فایده اخلاق نداره!اینا رو گفتم که بدونید بابام آدم معتقدیه!من که به مامان می گم بابا مومن نیست چون یکی از شرایط مومن واقعی اینه که اخلاق نیکویی داشته باشه و خلق خدا رو نرنجونه که این درمورد بابا صدق نمی کنه به هیچ وجه!نمی دونم خدا بهمون رحم کنه!اینقدر از خدا خواستم بابام اخلاقش درست بشه!ولی نمیدونم چرا فایده نداره!شاید هم دعاهای من فایده داره و خودم خبر ندارم! بابام الان شغلش آزاد!بعد سه تا منشی داره که یکیش صبح می آد دوتاش بعد ازظهر!یکی از اون بعد ازظهریا یک زن مطلقه است که فکر میکنیم بابامو اون یه سر و سری با هم دارند!مامانم قبلا اعتراض کرده که اونو باید بندازی بیرون ولی بابام میگه اون به من پناه آورده و این کارونمیکنه!می ترسم مامانم دق کنه نمیدونم چی کارکنم!چون بابام از هیچ کس هم حرف شنوی نداره!حتی مامان میگه احتمال قوی صیغش کرده!از بابام که کلا زیاد خوشم نمی اومد حالا هم سر این جریان ازش بدم میآد!چرا این کارهارو بامامانم می کنه!همش با خودم میگم مامانم چه گناهی کرده که گیر بابام افتاده!البته تقصیر مامانم هم هست که از اول متوجه نشده و کار بیخ پیدا کرده!سر این قضیه خونه مامانینا دعوا خیلی زیاد شده! ولی بابام کوتاه نمی آد!مساله رو هم نمی تونیم زیاد علنیش کنیم چون پای عابروی خانوادگیمون در میونه!در ضمن داداش کوچیکه کنکور داره وداداش بزرگه هم خیلی غصه می خوره!می ترسیم مریض شه!به خاطر همین این اواخر مامانم همه چی رو تو خودش می ریزه! به نظر شما چی کار کنیم که پای اون زنه که یه دونه هم بچه داره از زندگیمون بره کنار!!؟ من برای مامانم چی کار می تونم بکنم!؟ شدیدا نیازمند یاریتان هستم!!

 
 

سفید برفی : ۱:۳۳ ‎ب.ظ

 

سه‌شنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٦

 

سينما-ماموريت-استخر

 

خب!اول سلام!خوبید؟خوشید؟

اومدم بگم که ما بالاخره موفق شدیم دست در دست همدم جونم بریم سینما فیلم توفیق اجباری .رضا عطاران هم بازی کرده بود خیلی هم با مزه بود تیکه های جالبی مینداخت!بعد رفتیم خونه مامی همدم جان!8:45 رسیدیم و چترمان راگسترانیدیم!همونجا هم قسمت آخر سریال شنی رو دیدم!بیچاره ها اینقدر رو این سریال کار کرده بودند ولی به نظر من نذاشتند  تمام و کمال پخش شه و گفتند یه جوری سرو تهش هم بیاریدو تمومش کنید!انگار که مثلا چی داشت!!!؟ بیخود خودمو ناراحت نکنم !یه خبر جدید اینکه برای ماموریت احتمال قوی می رم بندر عباس !! (4 روز) ایشاا..قسمت شما هم بشه! اگه برم اولین باره ازهمدم جونم دور میشم !آخه من عادت دارم تو بغل همدم جونم بخوابم!یا همدم جون بغل من بخوابه ! الان هم مرخصی گرفتم با اجازتون دارم میرم استخر

فعلا خداحافظ

 
 

سفید برفی : ۳:٢٤ ‎ب.ظ

 

شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٦

 

يه اتفاق جالب-سینما

 

سلام ! امروز صبح کله سحر اومدم بگم که خیلی خوشحالم آخه پنج شنبه رفته بودم خونه مامانینا بعد من و داداش کوچیکه تو اتاق داشتیم درس می خوندیم که دیدم مامان با میوه و یه قوطی شیرینی وارد اتاق شد بعد من گفتم:به به !!شیرینی!!!بعد داداش کوچیکه گفت: اونا رو دیدی!؟(اشاره به یه پاکت روش نوشته شده بود بانک م*ل*ی ایران! یه لحظه بهتم زدو گفتم حج ثبت نام کردید!!؟ و قبل از اینکه جواب بدند خودم پاکت و باز کردم و دیدم ب...له! خودشه! بعدش من خیلی خوشحالیدم طوریکه الان شما باید تصور کنید وقتی خیلی خیلی خوشحال می شید چطور می شید من هم همونطوری شدم!! مامان و بابا هر دوشون ثبت نام کردند ولی فکر کنم حداقل 5 سال طول می کشه!امیدوارم قسمتسون شه به سلامتی برند و برگردند!

یه اتفاق جالب دیگه:

دیروز همدم جون صبح گفتند که بعد از ظهر بریم سینما و ما هم خوشحال قبول کردیم ،ساعت 3 با ماشین رفتیم دیدیم سینماها تعطیلند  بعد گفتیم بریم فیلم بگیریم تو خونه بشینیم نیگا کنیم که دیدیم ساعت 3.5 بعد از ظهر جمعه هیچ ویدئو کلوپی باز نیست!!! بعدش همدم جون گفت کجا دوست داری بریم ؟گفتم:کجا رو داریم تو این شهر برای تفریح!!؟ همون بریم خونه! بعدش رفتیم خونه و فیلم شبکه یک و نگاه کردیم و رفتیم خونه مامانینا برای شام!!

خوبه حالا خونه مامانامون هست و الا در زمستان و روز جمعه خونه می ترکیدیم!!!

خلاصه ما تفریحات سالم تو شهرمون برای خونواده ها خییییییییییییییییییییییییییییلی زیاد داریم !!

 
 

سفید برفی : ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ

 

سه‌شنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٦

 

 

 

یه چیزی یادم افتاد گفتم تا یادم نرفته بنویسم،یادتونه گفتم قرار گذاشتیم هزینه هامونو از اول بهمن بنویسیم بعد من از شرکت دو تا دفتر تبلیغاتی بردم خونه که البته از روابط عمومیمون گرفتم این دوتا دفتر خیلی خوشگل بودند سوار ماشین که شدم به همدم جونم نشونشون دادم:

من:این دوتا دفترو ببین اگه گفتی برا چی گرفتم

همدم:برا اینکه هزینه هامونو بنویسیم

من:ااااااااااااااااااای ول! عکسشون قشنگه(اولی رو نشون دادم وسط جلدش عکس یه دختر کوچولو بغل باباش بود)

همدم: آرررررررررره! این منم(باباهه) این هم تویی(دختر کوچولوهه) (آخه همدم جون میگه تو دختر کوچولوی مننننی!!!)

من:آنننننننننننه!(آره!اون یکی رو نشونش میدم که عکس یه دختر پسر کوچولو هستند  شبیه سارا و دارا) پس اینا کی هستند!!؟؟

تا همدم جون بگه خودم گفتم:......و.....(اسم بچه هامونو که تو تخیلاتمون داریم)

همدم:بزن قدش!!من هم زدم قدش!

حالا شب موقع استفاده کردن:

من: همدم جون حالا کدوم دفترو بدم (در حال نشون دادن)

همدم:اینو بده(عکس دختر پسرروشه)

من:آره دیگه!!! تو بچه هاتو بیشتر از من دوست داری!

همدم:نه بابا !به خاطر این گفتم که این دفتر ورقه هاش کمتر،اله(ا با کسره)بله(ب با کسره)و....

من:نخیر هم!!خودتو نشون دادی!تو بچه هاتو بیشتر از من دوست داری ولی اینو بدون که من تصمیم گرفتم تو رو بیشتر از بچه هام دوست داشته باشم

همدم:بابا جان !من هم تو رو بیشتر از بچه هام دوست دارم حالا که بابا خبری نیست !!چیزی نشده که!!

و بعد من بخشیدمش گفتم :باشششششششششششششششششششششششششششه!

و زندگی کما فی السابق شیرین شد!

شاد باشید!

 
 

سفید برفی : ٢:۱٦ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٦

 

آرزو

 

1.عمه همدم جان جلوی در خونشون سر خورده و افتاده دستش شکسته!دیشب رفته بودیم عیادتشون که دیدییم از قضا تولد دخترشون هم هست و کیک بریدند و کادو بازکردیم البته با صلوات! (به خاطرماه محرم)

دقت کردید که کادو ندادیم فقط کادوهای موجودو باز کردیم! هفت نفر مهمان بودیم و چهار نفر هم میزبان!!

2.با همدم تصمیم گرفتیم از اول بهمن کلیه هزینه هامونو بنویسیم تا ببینیم هزینه هامون چطوری و چقدره؟؟که بتونیم تو زندگیمون برنامه ریزی داشته باشیم!

 3.دلم سرویس یاقوت یا زمرد می خواد البته من اصلا جواهر نمی شناسما ولی دوست دارم طلای سفید با سنگ سبزیا فیروزه ای یا سرمه ای داشته باشم!

۴.ماشین ظرفشویی هم می خوام.

 ۵.دوست دارم حج تمتع هم ثبت نام کنم ولی دو دلم!

چون می گم خیالم راحت شه که ثبت نام کردمو در آینده می تونم برم !شاید بعدا گرفتار شیم و نتونم ثبت نام کنم!

۶.دوست دارم مامانم هم که آرزوی حج داره این ماه ثبت نام کنه، از صمیم قلبم راضیم هیچکدوم از اون سه تا رو(جواهر-ماشین ظرفشویی-حج) فعلا نداشته باشم ولی مامانم حج ثبت نام کنه! مامانم تا حالا زیارت خارج از کشور نرفته البته ناگفته نماند که تقریبا تمام شهرهای خوشگل ایرانو بابام برده! اخه بابام خیلی سفر دوسته! ولی در این فقره نمی دونم چرا کوتاهی کردند!!امیدوارم این ماه جور شه ثبت نام کنند! خدا قسمت همه آرزومندها کنه!آمین!!!!

 
 

سفید برفی : ٥:٤٤ ‎ب.ظ

 

یکشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٦

 

سه روز تعطيلی

 

سلام!خوبید؟ خوشید؟

همش موندم چی بنویسم! حرف که زیاده ! ولی نمی دونم از کجا شروع کنم!؟ نمی خوام همه اتفاقات روزانمو بنویسم ! آخه زیاد می شه! این چند روز که خوب بود یا مهمون بودیم(خونه مامانامون) یا مهمون اومد خونمون!( چهارشنبه بعد ازظهرزندایی بابای همدمم اومده بودن برای تبریک، آخه عروسیمون نیومده بودند، کادو هم 20000 تومن پول نقد تو پاکت گذاشته بودند که ما هم بسی شاد شدیم ولی اصلا راضی به زحمتشون نبودیم حالا شاید یه خرده هم بذارم روش و برای پذیرایی یه آباژور بخرم! تا ببینیم چه می شود!!!!؟؟؟؟)جمعه شب هم دایی بزرگم حلیم می ذارند رفتیم اونجا) جمعه صبح هم با همدم جون رفتیم دعای ندبه! ولی خیییییییییییییییییییییییییلی شلوغ  بود مسجد که پر شده بود هیییییییییییییییییییییییییچ! خونه همسایه بغلی مسجد هم خانمها رفته بودند! من هم رفتم اونجا! چون بیرون فوق العاده سرد بود! تازشم اونجا هم برای  همه جا نشدو یه خانوم اومد گفت: به احترام حضرت عباس پاشید من هم که تازه برای خودم در ابعاد 20*20 سانتی متر جا باز کرده بودم مجبور شدم پاشم!(آدمو تو رو در وایسی قرار می دن!!!!!) بعد هم که صدای بلند گو نیومدو خانمها هم صدا با هم، خودشون خوندند! وقتی در اومدم بیرن دیدم از آقایون خبری نیست بعد 3 بار به همدم جون زنگیدم بعدش فهمیدم که اونا هنوز تموم نکردن ولی همدم جونم برای این که من تو سرما نمونم  چند خط آخرو بی خیال شده بود و اومد بیرون و رفتیم تو ماشین من گرم شدم بعدشم که اومدیم خونمون)

....................................................................................................

خرابکاری که روز چهارشنبه در مورد اس کیو ال سرورم انجام داده بودم درستش کردم !!!

خدارو هزار مرتبه شکر!!

.....................................................................................................

 خیلی بد می نویسم، خودم هم می دونم، ایشاا.. رفته رفته دست به قلمم بهتر می شه!!!!

 

 

 
 

سفید برفی : ٤:٠٧ ‎ب.ظ

 

 
سفید برفی



نویسندگان
سفید برفی


آرشیو وبلاگ
امرداد ۸٩
آذر ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦

لینک دوستان
بهشت کوچکی به نام خانه ما
طوطیا
گیلاس خانومی
سمیه مامان ایلیا
خانوم خونه
ملودی
بلفی
شهرزاد
عاشقانه ها
راز گل سرخ
چيستانی به نام زندگی
يه وبلاگ خوشمزه
عسل و شکر
ماريلا
آرام تر از سکوت
نی نی سونو
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]